Document Type : Research Paper

Authors

1 Ph. D Student, Department of Archaeology, Islamic Azad University Science and Research Branch, Tehran

2 Associate Professor, Department of Archaeology, University of Tehran

Abstract

Human- environment interaction is among the subject matters explored by human ecology with the help of natural sciences based on anthropological and archaeological perspectives in an eclectic fashion. The present paper offers exploring the framework and concepts used in ecology, the terminology pertaining to and geographical boundaries of Central Plateau of Iran and its northern part will be discussed. After reviewing the ecological features of the region, variables determining the adaptive process of the settlements with the natural environment in ancient and recent time - especially the village period- will be assessed. Identifying adaptive strategies and behaviors and technologies involved therein form the base of the human ecological approach and its subject matter. This approach has previously been applied in especially in western Iran. But in other parts of the country, archaeological research has rarly progressed beyond description of sites, introduction of finds and rudimentary explanation of cultural change. The distinct ecological features of the Central Plateau of Iran and its internal variation on one hand, and a series of recent archaeological field projects in the region on the other, demands a fresh look of the region from ecological point of view and utilizing new finds in assessing enduring archaeological questions.

Keywords

1- مقدمه

از مهم­ترین دستاوردهای «باستان­شناسی­ نو» توجه بنیادی به ارتباط نظام­مند انسان و زیست‌بوم (biome) است. دیدگاه سیستمی در باستان­شناسی ­نو با نفی جدایی فرهنگ انسان از زیست‌بوم او، این دو را مجموعه­ای با روابط نظام­مند و برهم­کنش­های مؤثر در دگرگونی­های فرهنگی ­ـ اجتماعی می­داند (Clarke, 1968: 83-130, fig.17). این رویکرد به شناسایی بهتر متغیرهای زیست‌بومی و نسبت­ آن­ها با رفتارهای فرهنگی کمک می­کند، کنش­هایانسانیرادرچارچوبمفاهیم زیست‌بوم­شناختی توضیح می­دهد و زمینه­ها و عوامل تغییرات فرهنگی را برمی­شمارد (Sutton and Anderson, 2004: 8-10). باستان­شناسان روندگرا سیستم­های زیست‌بوم­شناختی را الگویی پایه برای ارزیابی دگرگونی­های انطباقی میان انسان و محیط­زیست می­دانند (علیزاده، 1383: 110).

زیست‌بوم­شناسی انسانی و شاخه­های آن، دانش شناخت برهم­کُنش­ها و انطباق­هایی است که بر اساس شرایط محیطی و رفتارهای زیستی، فرهنگی و سیاسی انسان رخ می­دهد.1 این رویکرد، با گذر از مراحلی مشخص تا به امروز (اُرلُف، 1386: 24) در واکنش به دیدگاه­های سدة 19م. شکل گرفت. «محیط» (environment) از مفاهیم بنیادی در زیست‌بوم­شناسی و شامل پدیده­های پیرامون موجود زنده و روابط متقابل بین آن­هاست (وایت، 1379: 82 - 84؛ بری، 1380: 16 - 42؛ Butzer, 1982: 14). محیط­ بنا به پهنه و پدیده­های آن و حدود مکانی و جغرافیایی عوارضی چون کوهستان، دریاچه، درّه، قارّه، زمین، منظومة شمسی و حتی گیتی تعریف می­شود و دو بخش عمدة زیستی (biotic) و غیر زیستی (abiotic) را دربر می­گیرد (Sutton and Anderson 2004:31-32).

دیگرمفهوممهم زیست‌بوم­شناختی، محیط­زیست (ecosystem)2 است؛ به دیگر سخن، محیط­زیست اجتماع یا اجتماعاتی محدود با مؤلفه‌های زیستی (تولیدکنندگان و موجودات وابسته به مواد زندة محیط) و غیرزیستی (عناصر اصلی محیط) است که در سیستمی به هم پیوند خورد­ه­اند (Sutton and Anderson 2004: 36, 309).

انطباق­های فرهنگی در محیط­زیست با ابزارها، شیوه­ها و رفتارهای فرهنگی انجام می­شود. پژوهش در «زیست‌بوم» و «فرهنگ» روش­هایی متفاوت، داده­هایی گوناگون، توضیحاتی مشخص و نتایجی مبسوط، مستقل و خاص خود را به دنبال دارد، اما «زیست‌بوم­شناسی فرهنگی»3 (با تأکید بر شناخت روش­های فرهنگی برای انطباق با محیط) شاخه­ای از زیست‌بوم­شناسی انسانی4 است (Steward, 1955; Sutton and Anderson, 2004: 2-4). باستان­شناسی با وجود هم­پوشانی­های موضوعی با انسان­شناسیِ فرهنگی و بیش از همه با انسان­شناسی زیست‌بوم­شناختی (اُرلُف، 1368) به دلیل تفاوت داده­ها و روش­های دسترسی به آن­ها، تحولات فرهنگی را طی دوره­های زمانی طولانی شناسایی می­کند. یگانه عامل تأثیرگذار بر رفتار انسانی متغیرهای طبیعی نیست، مؤلفه‌های دیگری مانند جهان­بینی، پیش­زمینه­های پنداشتی، ماهیت شخصیتی، تصمیم­های فردی و     بهینه­گرایی اقتصادی نیز در شناخت رفتار آدمیان دخالت دارد و مؤثر واقع می­شود. چارچوب­های طبیعیِ هنجارهای انسانی به هر میزان که با دقت و مراقبت بیشتر غوررسی ­شوند، امکان       به­­دست­­دادن معرفت و منظری قابل­قبول­تر دربارة هنجارهای فرهنگی مفقود گذشته برای ما فراهم­تر می­شود.

2- روش

بررسی­هاو تحلیل­های باستان­شناختی دربارة شکل­گیری فرهنگ­ها و سیرتطورآن­ها، بدونتوجهبهویژگی­های زیست‌بوم­شناختی مناطق فرهنگی یا حوزه­های جغرافیایی محاط بر محیط­های زیست انسانی، ناقص و گاه گمراه­کننده است. شناخت زیست‌بوم و شیوه­های انطباق انسان با محیط درکی اساسی از روابط نظام­مند انسان با متغیرهای زیست‌بومی و زمینه­ها و علل رفتارها و روندهای فرهنگی به­ دست می­دهد. توجه به دیرپایی، ثبات نسبی و چرخه­های همگنِ زیستی و طبیعی در پدیده­های محیطی، نه­­تنها ویژگی­های    زیست­محیطی تأثیرگذار بر کنش­های انسانی را آشکار می­کند، بلکه امکان پردازش دقیق­تر اطلاعات را دربارة پدیدارهای باستان­شناختی، اعم از دست­ساخته­ها، بوم­ساخته­ها و زمین­ساخته­ها فراهم می­آورد. مقالة حاضر پس از بررسی چندوچونی توضیحات زیست‌بوم­شناختی در مجموعة کاوش­های باستان­شناختی شمالِ مرکز فلات ایران، موقعیت زیست‌بومی منطقه را تشریح و بر پایة مشاهدات میدانی و یافته­های ادراکی (حاصل از حضور در پژوهش­های میدانی این حوزه) ویژگی­های زیست‌بومی و تأثیر آن­ها را بر موقعیت و پراکنش استقرارهای دورة روستانشینی شمالِ مرکز فلات ایران تحلیل می­کند.

3- پیشینة پژوهش­

عوامل زمین­شناختی و جغرافیایی مؤثر در تمایز فلات ایران از عرصه­های پیرامونی، بر روند شکل­گیری و تطور فرهنگ­های باستانی این منطقه نیز تأثیرگذار بوده است. توجه به مشخصه­های طبیعی و نیاز به تعریف و تحدید چارچوب­های جغرافیایی برای پژوهش­های پیش­­از­تاریخی در محدودة مرکزی فلات ایران و ارائة   نقشه­های متعدد نیز در فراهم کردن معرفت و منظری قابل­قبول دربارة زمینه­های طبیعی و زیست‌بوم­شناسی فرهنگیکافی و اقناع­کننده نبوده است. گزارش بررسی­های میدانی و نتایج کاوش­های متمرکز باستان­شناختی، حاکی از آن است که تاکنون توضیح منسجمی دربارة زمینه­های طبیعی و پدیده­های محیطی شمالِ مرکز فلات ایران از دیدگاه زیست‌بوم­شناسی فرهنگی انجام نشده است.

پژوهش­های باستان­شناسی در شمالِ مرکز فلات ایران با وجود پیشینه­ای یکصد ساله، از لحاظ کمّی و کیفی و از حیث پیوستگی و تناوب پژوهش­ها و حجم انتشارات با دیگر مناطق مهم باستانی ایران هماهنگ نیست؛ مثلاً، گزارشی­هایی که از نظر دیرین­بوم­شناختی در مورد اقلیم و پوشش گیاهی جبهة شمالی البرز در منطقة مازندران (Ramezani et al. 2008)، دریاچة ارومیه در شمال غرب ایران (Djamali et al. 2008)، دریاچة زریبار در کردستان (کلینسلی، 1388: 6 و 7؛Stevens et al. 2001; Wasylikowa and Walanus, 2004 )، دریاچة میرآباد در جنوب غرب خرم­آباد (Griffiths et al. 2001) یا دریاچة مهارلو در فارس (Djamali et al. 2009) در دست است، دربارة شمال مرکز فلات ایران وجود ندارد. شاید بررسی گیاهان ارتفاعات البرز مرکزی (Klein, 1994) با مباحث محوری مهمی چون جغرافیا، بستر ریخت­شناختی، اوضاع اقلیم­شناختی و جوانب قوم­شناختی را بتوان یکی از استثناها در این زمینه برشمرد.  

از کاوش­های تپة چشمه­علی شهر ری، با وجود گستردگی و سه فصل برنامة پژوهش­های میدانی و حجم فراوان آثار فرهنگی گردآوری شده باید اذعان کرد که جز خبرنامه­های کوتاه (Schmidt, 1935; 1936a; 1936b)، تصویرهای یادمانی (اشمیت، 1376: تصویرهای 37 و 38 الف و ب؛ Matney, 1995: figs 10 & 18)، یادداشت­هایی برای بازکاوی یافته­ها (Matney, 1995)، تک­نگاری­های موضوعی (اسفندیاری، 1378) و      گزارش­های مبتنی بر بازنگری در تسلسل گاهنگاری (Fazeli et al. 2004) شناخت عمیق و مبسوط­تری در دست نیست. شاید عکس­های اریخ اشمیت از محیط و محدودة پژوهش­هایش در ری را بتوان مدرکی برای توصیف و مقایسة چشم­اندازهای طبیعی ـ تاریخی شمال مرکز فلات ایران قرار داد (اشمیت، 1376: تصویرهای 31، 32، 36، 37، 38 الف و 39). با همین دیدگاه باید از بررسی و تحلیل نقش­مایه­های انتزاعی و به ویژه حیوانی روی برخی محوطه­های پیش­­از­تاریخ منطقة تهران یاد کرد که مبنای مقایسه­های محیطی و بازسازی­های زیست‌بومیِ هرچند مختصر قرار گرفته است (Maleki 1968: 43).

مضاف بر آنچه گفته شد، در گزارش نهایی دو محوطة مهم شمال و غرب مرکز فلات ایران، یعنی قره تپة شهریار (Burton Brown, 1979) و محوطة ازبکی نظرآباد (مجیدزاده، 1389) به رغم اهمیت مکانی و تنوع آثار به دست آمده از آن­ها، به شرح و تبیینی زیست‌بوم­شناختی برنمی­خوریم. تنها نوشتة نسبتاً مرتبط با مبحث زیست‌بوم­شناسی در گزارش نهایی محوطة ازبکی، مقاله­ای با موضوع باستان­جانورشناختی است که بیشتر بر محور معرفی مواد و روش­های تحقیق، ویژگی­های ریختی جانوران شناسایی شده و دست­ساخته­های استخوانی استوار است (مشکور و محاسب، 1389). در گزارش، گمانه­زنی­های محدود و کاوش­های مقطعی در برخی از محوطه­های شمالِ مرکز فلات نیز توجه ویژه به شواهد و تبیین­های زیست‌بوم­شناختی یافته­ها مشاهده    نمی­شود. در قیاس با آنچه گفته شد، پژوهش­ها و همکاری­های میان­رشته­ایِ منطقه­محوری که در چارچوب طرح پژوهشی دانشگاه تهران در دشت تهران و به ­طور مشخص در منطقة ورامین و تپة پردیس قرچک به انجام رسیده است، با معرفی شواهد زمین­باستان­شناختی (فاضلی نشلی و دیگران، 1384: 40 - 41؛ Coningham et al. 2006: 51-54; Gillmore et al. 2009)، ارزیابی نقش عوارض جغرافیایی در پراکنش سکونتگاه­ها (مقصودی، فاضلینشلیو دیگران1391) و­تحلیلتأثیرساختارهایطبیعی در الگوی استقرار (مقصودی، زمان­زاده و دیگران، 1391) از نظر داده­ها و تفسیرها، تفاوت­های محسوسی را با اطلاعات موجود از سایر محوطه­های منطقه نشان می­دهد.

به هر روی، باید اذعان کرد که پژوهش­های کم­سابقة دو دهة اخیر در گسترة شمالِ مرکز فلات ایران با موضوع دورة روستانشینی، عمدتاً مباحثی را بر محور معرفی یافته­ها (مجیدزاده، 1380 و 1382 الف و 1389؛ فاضلی نشلی و دیگران، 1384؛ فاضلی نشلی و دیگران، 1386؛ حصاری، 1386؛ چایچی، 1386) به دنبال آورده است. در این رهگذر، گاهنگاری­های محلی و منطقه­ای متعددی با تمسک به مفهوم­سازی و استفاده و استخدام اصطلاحات خرد و کلان جدید مانند «دوره­بندی­های فلات» یا «اعصار گوناگون مس­و­سنگ» و موارد مشابه دیگر (مجیدزاده، 1382 ب: 59؛ 1389: جدول 1؛ ملک شهمیرزادی، 1374 ب: جدول 5 و 1382: 208؛ Fazeli et al. 2004: Table 3; Fazeli et al, 2005: Table 3) طرح شده و نظریه­هایی در توضیح دگرگونی­های فرهنگی (مجیدزاده، 1382 ب و 1389: 161 - 178) گاه با انتقادهای جنبی و مقطعی دربارة چنین آرایی (مجیدزاده، همان­جا و 1391؛ فاضلی نشلی، 1390)، البته بدون توجه جدی و اساسی بهمسئله­هاومباحثزیست‌بومشناختی،شکلگرفته است.

با­این­همه، در سیر و مسیر پژوهش­های دهه­های اخیر باستان­شناسی ایران در سایر بخش­های مرکز فلات، پاره­ای نگرش­های بوم­شناختی و جستارهای زیست­محیط­شناسانه در قالب دستاوردهای حاصل از کاوش­های متمرکز مشاهده می­شود. از این منظر بیشترین اطلاعات ما در شرایط فعلی به بخش مرکزیِ فلات ایران محدود می­شود. فصل اول گزارش کاوش­های سیلک (گیرشمن، 1379: 17­- 21)، فصل دوم گزارش بررسی­های قمرود (کابلی، 1378: 27 - 36)، مقاله­هایی از طرح بازنگری سیلک (حیدری، 1381؛ همو، 1382 الف و ب؛ همو،1383؛ کاوسی­فر، 1383؛ مشکور، 1382؛ تنگبرگ، 1382؛ همو، 1383) و شرح ویژگی­های زیست­محیطی محوطة باستانی قلی­درویشِ قم (سرلک 1389: 13 تا 17) از جمله مواردی است که می‌توان دربارة پژوهش­های میدانی در توصیف و معرفی برخی جنبه­های زیست‌بوم­شناختیِ بخش مرکزی فلات ایران در کنار مطالعات باستان­شناختی ذکر کرد.

در بخش غربی مرکز فلات، کاوش­های مستمر دانشگاه تهران در دشت قزوین فقط در اهداف آموزشی و اجرایی باقی نمانده و در مواردی گزارش پژوهش­های زیست­محیطی منتشر شده است (شیرازی و دیگران، 1385). در بخش شرقی مرکز فلات، برنامة بازنگری تپه­حصار باعث شد تا امکان تحلیل زمین­ریخت­شناختی و       بوم­شناختی این محوطة باستانی مهم در دشت دامغان فراهم شود (Meder, 1989).  

4- موقعیت طبیعی و زیست‌بوم شمالِ مرکز فلات ایران

در تعیین موقعیت و نام مناطق درون واحدهای ریخت­شناسی فلات ایران بیشتر از مستندات و معیارهای زمین­شناختی یا جغرافیایی کمک جسته و استفاده برده­ایم. حسن این کار، تشخیص منطقی، آسان و شفاف حدود محیطی و زیست‌بومی پژوهش‌ها است. استناد به مرزهای طبیعی مانند کوه‌ها، دریاها و رودها، تصویری عینی­تر از مرزهای قراردادی و غالباً متغیر اداری یا سیاسی را برای توصیف­ها و تبیین­های علمی فراهم     می­کند. در اینجا موقعیت کلی منطقة موردنظر ذیل مفهوم پوششی «شمال مرکز فلات ایران» و سیمای ریخت­شناختی بخش عمدة آن با عنوان «دشت» و نام متمایزکننده­اش با استفاده از واژة «تهران» طبق توضیحات بعدی تعیین و تشریح می­شود. 

در کنار کاربرد اصطلاح «دشت تهران» که به دشتی با عوارض پیرامونی مشخص در شمال مرکز فلات ایران اشاره دارد، به دلیل پیشینة تاریخی و موقعیت طبیعی منطقه، از نام­هایی دیگر به مانند دشت ری، ورامین و شهریار نیز استفاده شده است؛ اما وسعت کم این مناطق، توسعة فزایندة شهرنشینی و مظاهر زندگی معاصر، نبود مرزهای شاخص جغرافیایی و نیز گستردگی شباهت­های باستان­شناختی و پدیدارهای فرهنگی در پهنه­ای گسترده­تر از نواحی یاد شده، از دلایل کافی و موجه ما در استفاده از مفهوم پوششی دشت تهران است. مضاف بر این، کاربرد اصطلاح و مفهوم پوششی دشت تهران از نظر زمین­شناختی (Rieben, 1955: 617؛ معتمد، 1358: 7) و زمین­ریخت­شناسی (علایی طالقانی، 1381: 45 ، 117 و 275 و شکل­های 1 و 5 فصل 5) بی­سابقه نیست؛ بنابراین، در شمال مرکز فلات ایران و در شرق دشت کویر و شمال شرقی کویر مسیله، منطقه­ای را می­توان در نظر گرفت که با عنوان قراردادی و اصطلاح پوششی دشت تهران از نظر موضع­نگاری متأثر از دو عارضة عمده، شامل کوهستان البرز در شمال و حوضة آبریز جاجرود و رودهای کرج و شور در جنوب است (شکل 1). تصادفی نیست که هیوبرت ریبن منطقه­ای رسوبی را با مرکزیت تهران، به شعاع حدود 16 کیلومتر تا شمال و حدود 32 کیلومتر تا غرب، جنوب و شرق با رود کرج در غرب، جاجرود در شرق و کوهپایه­های البرز در شمال، «دشت تهران» می­خواند (Rieben, 1955: 617).

ناهمواری­های منطقة تهران شامل سه بخش کوهستانی، پای­کوهی و دشت است. کوهستان با ارتفاع بیش از 1500 متر استقرارگاه­هایی انگشت­شمار، پراکنده و ناپایدار دارد، اما اهمیتش در تأمین و تعدیل دما برای نواحی پای­کوهی و دشت­ جنوبی است. ارتفاعات این بخش، کانون­های آبگیر رودهای روان در دشت تهران را در خود دارد؛ از این­رو، عوارض کوهستانی و حوضه­های آبگیر در آن­ها، ویژگی­هایی مثبت برای جوامع مستقر درکوهپایه­ها و دشتپیش­رو است.درکوهپایه­هاوجودمخروط­افکنه­ها (alluvial fan) دلیلی بر تعدد استقرارگاه­های روستایی و شهری است. رسوبات دانه­درشت و دانه­ریز در مخروط­افکنه­ها نفوذ آب به زیر زمین و تشکیل حفره­های زیرزمینی را باعث شده و تدابیر فنی (چاه و قنات) برای استخراج آن­ها آب کشاورزی و شرب ساکنان را به ویژه در دوره­های تاریخی فراهم آورده است (مقصودی و محمدنژاد آروق، 1390: 185 - 206).   

در شرق و غرب دشت تهران جاجرود، رود کرج و آبراه­های مخروط­افکنه­ها، تأثیرگذارترین جریان­های آبی بر دشت از نظر رسوب­گذاری و پراکنش استقرارگاه­ها بوده­اند. این رودها حوضه­های آبریز رودهای محلی و در نقاطی آبگیر شاخابه­هایی متعددند که رد جریان­های گیسویی شکل (braidel channel) آنها در بررسی­های میدانی دیده می­­شود. حد شمالی دشت تهران به بخشی از دامنه­های کوهستانی البرز مرکزی و مرز جنوبی­اش به نواحی خشک جنوب ری و ورامین می­رسد. رودهای جاری از کوهستان و مخروط­افکنه­ها و تفاوت­های درون­منطقه­ای، دشت تهران را به محدوده­ای تعمیم­پذیر و هم­زمان واحدی تقسیم­شدنی بهدشت­هایکوچک­تر چون دشت­های ری، ورامین، شهریار و حتی کرج بدل می­کند. در اینجا، در راستای مفهومی که پیش­تر از دشت تهران ذکر شد، اصطلاح دشت تهران برای منطقه­ای به کار می­رود که از کرج در غرب تا نواحیشرقی ورامین در شرق گسترده شده است و عمده­ترین و فشرده­ترین مراکز سکونتگاهی را دربر می­گیرد.

از نظر ریخت­شناسی، دشت تهران و نواحی مجاورش چون شهریار، کرج و هشتگرد شکل یکنواختی ندارند. عرصة جنوبی، زمین­هایی هموار (با شیب حدود 1 تا 3 درصد) دارد و نواحی شمالی، دامنه­ها و پستی و بلندی­هایی تند (با شیب 15 تا 35 درصد) را شامل می­شود. در میان این دو، منطقه­ای تقریباً مسطح با شیب 3 تا 12 درجه گسترده شده است. شهرهای تهران و ری در این قسمت جای دارند (معتمد، 1358: 7).

در محدودة کوهپایه­های شمالی، برجستگی­های منفردی وجود دارد که یکنواختی مخروط­افکنة تهران را دگرگون می­کند و با انحراف جریان­های آبیِ روان در شیب عمومی شمال ­ـ­ جنوب، آن­ها را به جنوب غرب یا جنوب شرق سوق می­دهند. این جریان­ها (غیر از جاجرود و رود کرج در دو انتهای شرقی و غربی مخروط­افکنة تهران) نامنظم و سیلابی و در مقاطعی از سال یا در دوره­هایی خشک­اند. کشاورزی و مسئلة تأمین آب در دشت تهران به دو شیوة زراعت دیم و آبیاری (از طریق رودخانه­ها و غالباً قنات­ها) متکی بوده است.       

5- بلندی­های شمالی

با نگاهیبهنقشةموضع­نگاری شمال ایران، مانع طبیعی بزرگ و ممتدی را می­بینیم که با جهتی غربی­ـ شرقی، دیواری بلند در شمال ایران مرکزی به وجود آورده است. سامانة البرز، قوسی کوهستانی یا توده­ای از ارتفاعات بوم­رنگ شکل را می­ماند (شکل 1) که مناطق مرکزی ایران را از شمال احاطه می­کند. ارتفاع زیاد و پهنای کم البرز آن را پُرشیب کرده است. در جنوبِ دامنة مرکزیِ سلسلة البرز، فلات داخلی با ارتفاعی زیاد گسترده شده و این ویژگی از نسبت اختلاف سطح دو پدیده کاسته است. چین­خوردگی و جابه­جاشدگی­لایه­ها در البرز بر فعالیت شدید کوهستانی در منطقه دلالت دارد. توسعه­یافته­ترین بخش البرز از شرقِ مسیر کرج به سوی رودخانة چالوس آغاز می­شود. بارزترین برجستگی در مرکز این سامانه، مخروط آتشفشانی دماوند است. حوضه­های آبریزِ بخش مرکزی البرز را در شمال، دریای مازندران و در جنوب، مناطق مرکزی ایران شکل  می­دهد. کشیدگی و امتداد طولی البرز، چشم­اندازی جالب از دامنه­های ناهموار و صخره­ای دارد. این جلوة چشم­گیر به ناگهان بر دشتی مسطح مشرف می­شود. کوهستان چون دیواری پیوسته در شمال و دشت در هیئت تختان­های (terrace) گوناگون، از نظر شکل و ارتفاع و بریدگی­های کم­عمق به نواحی کویری می­انجامد.

      سکونت در البرز و دشت­های جنوبی آن، دوره­ها و شکل­های متفاوتی داشته است. در دامنه­های جنوبیِ بخش مرکزی (ری امروز) استقرارگاه­های پراکنده­ای از دورة روستانشینی شناسایی و کاوش شده است. در دوره­های صفویه و زندیه منطقة تهران استراحتگاهی دورافتاده نسبت به شهرهای مرکزی چون اصفهان و شیراز بود. در دورة معاصر، رویدادهای اجتماعی و سیاسی از عوامل پیدایش پایتخت جدید شد. جمعیت دائمی، مهاجرپذیر و رو­به­افزایش، محدوده­های شهر را تا کوهپایه­های جنوبی البرز توسعه داده است. سکونت در البرز در بخش­های مرتفع­تر به طور سنتی به صورت آبادی­های متشکل از مجموعه­ خانه­های کوچک روستایی بوده است که در کنار مراتع و چراگاه­ها پدید آمدند، اما گرایش­های جدید استقراری به طرف    جاده­های جدید و مسیرهای بزرگ­راهی است. درهرحال، در بسیاری از قسمت­های البرز مرکزی به دلیل شیب تند و ناممکن بودن زراعت، سکونت انسانی به چشم نمی­خورد.

6- زیست‌بوم کوهپایه و دشت­

شناسایی نوع و وضعیت آبرفت­های تهران در گرو شناخت دامنه­های کوهستانی، نحوه و علل فرسایش آن­ها و فرآیندهای رسوب­گذاری است. کوهپایه­های جنوبی البرز به تمامی ناکِشته نیستند، بلکه از دره­های کوهستانی خشک­ترند. سکونتگاه­های این نواحی از بادهای کوهستانی و سرمای حاکم بر ارتفاعات در امانند. در چشم­انداز پیش روی کوهپایه­ها زمین­هایی با خاک سیلت (silt) و رسوبات شنی گسترده است. این خاکِ حاصلخیز با تلاش و ابتکار فنی برای تأمین آب، آمادة زراعت است. رودخانه­های جاری از دامنه­ها، لایه­های فراوان آب زیرسطحی و مناطق سیلاب­گیر فصلی، سه منبعِ آب دشتِ مقابل کوهپایه­هاست. از نظر تاریخی گسترة وسیع قنات­های­ اطراف تهران، بر فراوانی جریان­های آبیِ زیرزمینی و نیز بر تلاش جوامع دشت برای دسترسی به منبع آب دائمی­تر در نقاط گوناگون آن و شناخت محدوده­های زراعی حاصلخیز دلالت می­کند.

دو گونة استقراری در کوهپایه­های جنوبی البرز، استقرار دائمی در مناطقِ بهره­مند از خاک و آب زراعی و استقرار فصلی در مناطق قشلاقی (اتراقگاه عشایر کوچ­رو و دامدار در زمستان­ها) است. در دوره­های تاریخی بقای سکونتگاه­های دشت و استمرار اقتصاد کشاورزی و دامپروری و شکوفایی آن­ها، علاوه بر شرایط طبیعی و محیطی مساعد، به اوضاع سیاسی و اجتماعی منطقه هم بستگی داشت. نیاز مبرم و همیشگی به امنیت و دفاع در برابر گروه­های مهاجم و عشایر کوچ‌رو، شکل­گیری سکونتگاه­هایی را باعث شد که موقعیت، ساختار، شکل و پلان آن­ها در درجة نخست، مبتنی بر تأمین نیازهای دفاعی بود.     

نمونة استقرارگاه­های ساکنان دشت در شرق و غرب و جنوب تهران، با قدمتی در حدّفاصل دوره­های صفوی تا قاجار، به صورت اقامتگاه­های فشرده در محدوده­ای چهارضلعی و قلعه­ای­شکل با باروهای بلند و   برج­های مدور، فضاهای مسکونی ساده از خشت و گِل، طویلة حیوانات و حتی قطعات کوچک زمین­های زراعی و برخوردار از آب چاه یا قنات دیده می­شود. این دهکده­ها و به عبارتی دقیق­تر «روستاقلعه»­ها، حصارهایی مشرف به بیرون و مانع دید به داخل و برج­هایی در گوشه­ها و گاه در امتداد باروها دارند. بدین­ترتیب، با خودکفایی نسبی و مقطعی ساکنان، امنیت روستاییان تأمین و اموال آنان در برابر خطرات و تهدیدها حفاظت می­شد. امروزه نیز بقایای نسبتاً کامل و متعددی از این نوع استقرارگاه­ها به­جا مانده است که در بررسی سطحی دشت، از جملة نخستین محوطه­های پیشروی باستان­شناسان هستند. برخی از ویژگی­های       ریخت­شناختی مظاهر کالبدی این روستاقلعه­ها عبارت است از:

1. محدوده­ای غالباً چهارگوش با باروهای مرتفع (عریض در پی و باریک در رأس) و برج­های مدور در گوشه­ها، دروازه­ای در میان یکی از باروها (گاه با برج­های جانبی) و مصالح متداولی چون چینه، گِل و گاه خشت؛

2. حجره­ها، اتاق­ها و آغل­های داخل محوطة محصور، پیوسته یا جدا از باروها با مصالح گِل، خشت و بعضاً آجر؛

3. فضای باز داخل قلعه­ها یا عرصه­ای برای فعالیت­های روزمره ساکنان و گردآوردن گله­ها؛

4. قطعه زمین­های هموار زراعی درون و برون قلعه­ها؛

5. حلقه­های چاه یا قنات عبوری از داخل یا خارج محدودة قلعه­ها (مصدقی امینی، 1380: 60 ، 64، 69، 101، 208، 212، 217، 161، 340).

جداازروستاقلعه­هاییکه در گزارش­ها با عنوان «روستا»، «قلعه» یا «آبادی» آمده­اند، با برخی محوطه­های قدیم­تر از دوره­های تاریخی نیز مواجه­ایم که به دلیل فرسایش­های­ طبیعی و تخریب­های­ انسانی به تودة حجیم خاکبدلشده­اند،امادراصلقلعه­هاییبوده­اند که بعضاً در اسناد اداری با نام «تپه» ثبت شده­اند.سکونتگاه­هایقلعه­ای­شکل،معرفمرحله­ایاز تطور استقرارگاه­های ساکنان دشت است که سابقة طرح، ساختوسکونتدرآن­ها به دوران­هایی بسیار قدیمی­تر بازمی­گردد (پلانول، 1386: 538). براین­اساس، محوطه­های محصور دوران پیش­­­از­­تاریخ، پیش­نمونة کهن روستاقلعه­های مورد بحث محسوب می­شوند. در این روستاقلعه­هادست­کمبا تجسّمپدیدةچندصدسالةیکجانشینیمواجه­ایمکهضمننمایشآثارزندگیمادّیدشت­نشینان، شواهدی از افکار و رفتار آنان را نیز در زیست‌بوم دربر دارد و از این­رو، باید روستاقلعه­ها را محوطه­هایی مهم برای پژوهش­های تاریخی، باستان­شناختی، باستان­مردم­شناختی و قوم­نگاری به­شمار آورد (Fazeli et al. 2009).  

کوه­های منفردِ پراکنده در مقابل دیوارة البرز مرکزی و در دشت جنوبی آن، از ویژگی­های زمین­شناختی منطقه و از عارضه­های طبیعی مهم، به ویژه در بررسی­های میدانی است. مشخصة کلی این کوه‌ها عبارت است از: ارتفاع بسیار کم نسبت به کوه‌های البرز، اما بلند و مرتفع در سطح دشت و مشرف بر نواحی پیرامون؛ ظاهر برجسته و نسبتاً کله­قندی در انواع تک­ قله­ای مانند تخت­­رستم در روستای قجر، تخت­کیکاوس در آبادی بیدگنه و آق داغ در یوسف­آباد شهریار و چند قله­ای پیوسته (گاه با دره­های بین کوهی) نظیر قصر فیروزه در جنوب شرق تهران، ارتفاعات چهل­قز و سنگ­تراشان در شرق قیام­دشت و بزرگراه امام رضا، بی‌بی شهربانو در ری، باغ­کوه در پیشوا، آراد در فشاپویه، کفترلو و جارو در شهریار (مصدقی امینی 1394: 197).

هرچند اشاره به این پدیده­های بوم­شناختیِ مهم در شناسایی موقعیت و بستر شماری از پدیدارهای تاریخی و اسلامی، حاصل بررسی­های میدانی است، دربارة ماهیت زمین­شناختی برخی از آن­ها، اطلاعات اولیه­ای در دست است؛ مثلاً، ارتفاعات قصر فیروزه در شرق تهران و بی­بی شهربانو و نقاره­خانه در شهر ری که اصطلاحاً آن­ها را «پیشکوه البرز» (anti-alborz) می­خوانیم، حاصل رسوب­های بیش از هفتاد میلیون ساله، با هسته­ای از حدود چهارصد میلیون سال پیش و سنگ­هایی از حدود 140 میلیون سال قبل در حواشی خود هستند (درویش­زاده، 1385: 148 تا 150). به­علاوه، در دامنه و حتی بر رأس آن­ها آثار و شواهدی از دوره­های تاریخی و اسلامی وجود دارد؛ مانند برج خاموشان در جبهة شمالی و بقعة بی­بی شهربانو در جبهة جنوبی کوه بی‌بی شهربانو در ری (مصطفوی کاشانی، 1381 الف: 429 - 479)، گنبد اینانج و برج نقاره­خانه در کوه نقاره­خانة ری (همان: 443 - 460)، آتشکده­هایی از دورة ساسانی در تخت ­کیکاوس و تخت رستم (سیرو، 1387: 93 - 110؛ مصطفوی کاشانی، 1381 ب: 581 - 586؛ مصدقی امینی، 1380: 254 - 260 و 282 - 287)، سنگ­نگاره­هایی در کوه کفترلو (مصدقی امینی، 1380: 106 - 110؛ همو، 1387: 2261 - 263، 265 و 266 و تصویرهای 3 تا 6) و تپه­های آبادی گمرگان در کوه جارو در غرب شهریار (مصدقی امینی، 1380: 17 - 29). 

7-زیست‌بوم پهنة جنوبی  

بخش گسترده­ای از منطقة خشک مرکزی را در دورة یخبندان وُرم (würm)5 دریاچه­ای بزرگ فرا می­گرفت (علایی طالقانی، 1381: 280). این سامانة پیوسته با محدوده­ای برابر با کویر کنونی قم تا نقاط دورتری ادامه داشت، اما امروزه فقط فرودست­ترین بخش­هایش به شکل دریاچه­های نمک یا مرداب با نهشته و واریزه­های سنگی و سیلت باقی است. دریاچة حوض سلطان نمونه­ای بازمانده از دریاچه­ای قدیمی است (معتمد 1376؛ کلینسلی 1388: 52 ـ 59). سطح آب منطقه در دوره­های سرد و مرطوبِ کواترنر افزایش و در دوره­های خشک بین یخچالی، به مانند وضعیت فعلی کاهش می­یافت. با کاهش تبخیر و افزایش رطوبت محیطی و احتمالاً فزونی بارش­های جوی چاله­های داخلی پُر آب می­شد و زمینة شکل­گیری محدوده­ای دریاچه­ای فراهم می­آمد. خلاصه اینکه حوضه­های داخلی در دوره­های مرطوب، وضعیت دریاچه­ای و در دوره­های خشک، وضعیت باتلاقی و کویری داشته­اند.6 با این تغییرات حدود بیابان­های داخلی در نوسان بود. در دوره­های خشک (بین یخچالی) چاله­های داخلی خشک می­شد و با گسترش محدودة بیابان­ها فرسایش بادی توسعه می­یافت، اما در دوره­های مرطوب (یخچالی) با تشکیل دریاچه در چاله­های داخلی و گسترش سطح آب،­ وسعت بیابان­ها کم و شاید چنین عارضه­ای ناپدید می­شد؛ پس فرسایش آب‌های جاری، جای فرسایش بادی را می­گرفت. تناوب رسوب­های دریاچه­ای و بادی در مقطع برخی چاله­های داخلی، مثل لایه­های ضخیم نمک و خاک رس قهوه­ای تا خاکستری رنگ در چالة حوض سلطان و انتساب آن به مراحل سرد و گرم دورة کواترنر، گواه این ادعاست (علایی طالقانی، 1381: 280). دریاچه­های فعلی متناسب با فصل، تغییرات گسترده­ای می­یابند. حوضه­های آبریز کویر مرکزی به طرف جنوب رشته­های کوه‌های البرز گرایش دارند و بنا به موقعیت خود، حوضة بزرگ و فراگیری محسوب می­شوند.

سه حوضة کوچک غربی شامل مسیله و دو حوضة نزدیک به قم در کنار جادة تهران­ ـ قم، گستره­ای از آب شور هستند. در شمال غربِ کویر مرکزی و در جایی­ که این پدیده به حدود 10 کیلومتری تهران می­رسد، شاهد کاهش تدریجی تختان­های کوهپایه­های البرز به سوی منطقة مرکزی هستیم. با نگاهی به مقطع یا برش عرضیدشتتهران،پساز دیوارة مرتفع البرز و افول تند بدنه­های سنگی در برخی قسمت­ها، متوجه دامنه­های پُرفراز­و­ نشیبِبرجستگی­هایصخره­ایدر بستر،واریزه­هایکوهستانیدرسطحو شیب نسبتاً ملایم رسوب­هایی می­شویم که به جنوب و کویر مسیله به طور یکنواخت امتداد می­یابد (شکل 2). حجم و ضخامت رسوب­ها از مرکز شهر تهران به طرف ری و ورامین افزایش می­یابد و به­تدریج ارتفاع زمین رو به کاهش می­گذارد­. این وضعیت گویای امتداد ناهمواری­های کوهستانی و تداوم بستر سنگی البرز تا مرکز تهران و فروافتادگی و ژرفای بیشتر زمین از آنجا به سوی ورامین تا مسیله و سپس دریاچة نمک است. به­ هر روی، بقایای رسوبی ارتفاعات شمالی، بستر اولیة عرض­های جنوبی­تر را طی هزاره­های گذشته پوشانده است؛ لیکن در بخش نخست به دلیل بالا بودن ارتفاع بستر سنگی، شیب تند آن و نیز شدت تأثیر عوامل فرسایشی، ضخامت نهشت­ها کم و در بخش دوم با توجه به عمق بیشتر بستر اصلی، کاهش شیب و یکنواختی نسبی در تراز افقی، حجم رسوب­ها بیشتر است. دیگر، اینکه کوه‌ها در فرآیند فرسایش سبک­تر می­شوند و به تدریج بالا می­آیند و گودی­های داخلی در اثر فشار ناشی از وزن رسوب­ها فرو می­نشیند. این پدیده مصداق بارزی در جنبش­های زمین­ساختی دورةکواترنرونمونه­هاییچونچالةحوض سلطان، چالة مسیله و چالة اراک دارد (علایی طالقانی، 1381: 44 و 45).

تصویری که از اقلیم خشک، کم­ آب و کویری منطقة مسیله (جنوب دشت تهران)، یعنی میانة بخش­های مرکزی و شمالیِ مرکز فلات ایران ترسیم کردیم، با وجود تفاوت­های آشکار با دو بخش پیشین (دشت حاصلخیز و کوهستان مرتفع) وجود محوطه­ها و آثار باستانی و تاریخی را در این منطقه نفی نمی­کند. در واقع، وضعیت طبیعی پیش­گفته را به جای آنکه بر نبود استقرارهای انسانی یا بی­شباهتی و ناهمگونی سکونتگاه­های منطقة جنوبی با نواحی شمالی­تر حمل کنیم، باید بر الگوی پراکنش و چگونگی انطباق­های زیست­محیطی تأثیرگذار بدانیم. امروزه در نزدیکی آبادی­های دایرِ کم­جمعیت و سکونتگاه­های متروک رو به ویرانی، مانند محور ارتباطی ورامین به چرم­شهر یا در زمین­های زراعی، محوطه­ها و آثاری قدیمی­تر را می­بینیم که بررسی­ها و کاوش­های علمی چرایی استقرار و چگونگی انطباق و احتمالاً برخی مناسبات درون­منطقه­ای و برون­منطقه­ای را بر ما نمایان خواهد کرد. گذشته از ضرورت­ها و زمینه­های ارتباطی دوران معاصر، از دوره­های تاریخی و اسلامی شواهدی آشکار از روابط میان منطقه­ای وجود دارد (شکوهی، 1384: 81 و شکل 1).

8-انطباق­های استقراری در البرز مرکزی 

زیست‌بوم منطقة البرز، امکانات و جاذبه­هایی ولو محدود برای ساکنانش دارد (فیشر، 1386: 91). در بخش­های مرتفع­ترالبرزو بیشتر در تختان­ها، دامنه­های دره­ها، نزدیکی رودخانه­ها یا دریاچه­های کوهستانی جمعیت­هایی گردآمده­اند که بیشتر دائمی هستند تا فصلی. شهرک (مرکز طالقان) با آبادی­هایی چون لمبران، جوستان، اورازان و گِلیرد در شمال و جنوب رودخانة شرقی­ ـ غربیِ طالقان (شاهرود)؛ آسارا، گچسر و شهرستانک در شمال کرج؛ مناطق فشم، میگون و آبادی­های پراکنده در اطراف رودهای شمشک، جاجرود، لالون و گرمابدر در شمال تهران و روستاهای منطقة لواسان مانند برگ­ جهان، نیکنام­ده و افجه در شمال شرق تهران،    نمونه­هایی از استقرارهای دائمی در عرض­های جغرافیایی بالاتر از کوهپایه­های جنوبی البرز هستند.7 در این آبادی­ها پرورش میوه­های باغی و کشت محدود گندم زمستانی، جو بهاره، یونجه و سبزیجات انجام می­شود. در بخش جنوبی دامنه­های مرکزی بارندگی اندک است و از این­رو، الگوهای کشت نوسانات محسوسی دارد. در نقاطی که بارش برای رشد رستنی­ها کافی باشد، کشت به ­طور گسترده دو یا سه بار در سال انجام و در فصول بدون کشت، از حیوانات برای آیش زمین و تأمین مواد مورد نیاز برای کشت استفاده می­شود.

در محدوده­های کم­باران و حتی در دره­های مرتفع­تر کوهستانی آبیاری به سطحی محدود، ممکن و مقدور تنزل می­یابد. در نوع آبیاری، از جریان­هایی آبی استفاده می­شود که از دیگر نقاط سرچشمه می­گیرد. حیوانات اهلی مدتی از سال برای چرا به بیرون از روستا برده می­شوند و معمولاً آن­ها را در پائیز و پس از فصل برداشت به مزارع برمی­گردانند. تمایز بین زمین­های آبیاری شده و زمین­های دیم را از الگوی مزارع می­توان دریافت؛ بدین معنا که اراضی آبیاری شده محصور نیستند؛ در نتیجه، با مزارعی گسترده با آبراهه­ها یا سنگ­های بزرگ، دال بر تعیین محدودة آن­ها مواجه­ایم. در فصل­های خاص برای چرای ثابت از حصارهای موقت استفاده     می­شود، اما این پدیده­ای دائمی نیست؛ زیرا شبانان گاه در طی روز در کنار حیوانات خود می­مانند و از آن­ها مراقبت می­کنند. در محدوده­های کشت دیم و نیز چراگاه­های دایمی، زمین­های مشخص و محصور شده­ای وجود دارد. به­طور کلی بازدهی کشاورزی و محصول­دهی زراعی البرز در نواحی مورد بحث زیاد است.

چراگاه­ها از محدوده­های سنتی استفاده از زمین هستند. برخی مراتع به مکان­های استقرار جانبی دهکده بدل شده­اند و در ماه‌های خاصی گروه­هایی از جمعیت­های روستاهای ثابت، در آن­ها مستقر می­شوند. فاصلة زیادِ 10 تا 25 کیلومتری چراگاه­ها از روستاهای مادر، آمد و شد روستاییان را به مهاجرتی درون­منطقه­ای برای گروه­های خویشاوند بدل کرده ­است. مهاجران شیوة استقرار خود را بیشتر بر اساس چادرنشینی و در مواردی بر پایة ساخت­وسازهای دائمی­تر با مصالح بومی قرارداده­اند. آنان علوفة وحشی اطراف این مراتع را درو و در آن­ها گندم و جو کشت می­کنند.

آب­و­هوای زمستانی البرز، حتی در بخش­های میانی، امکانی برای زیست حیوانات باقی نگذاشته است و تنها در صورتی که اصطبل یا طویله­ای برای آن­ها تدارک دیده شود، می­توانند در این منطقه زندگی کنند. علاوه بر طویله­های ساخته شده از چوب و الوار، گاهی از غارهای کوهستانی یا تورفتگی­ها و پناهگاه­های نیمه زیرزمینی برای نگهداری حیوانات استفاده می­شد.

در کنار کشاورزی و دامپروری محدود، سومین متغیر تأثیرگذار بر بقای دهکده­های کوهستانی البرز، مسیرهای تجاری در امتداد شکاف­های شمالی­ ـ جنوبی است. قرارگیری در کنار یکی از این مسیرها منافع اقتصادی و رونق مبادلات را برای ساکنان به دنبال می­آورد (فیشر، 1386: 92).

9-دورة روستانشینی

شناسایی، نام­گذاری و بررسی تسلسل دوره­های فرهنگی در پژوهش­های پیش­­از­تاریخ مرکز فلات ایران، از مباحث محوری باستان­شناسان فعال در این عرصة جغرافیایی و دیگر پژوهشگرانی است که طی هفتاد سال گذشته درصدد تدوین گاهنگاری­های منطقه­ای یا تطیبقی بوده­اند. تعیین و کاربرد اصطلاحات و تبیین دلایل و مستندهای آن­ها، همواره محل نقد (McCown, 1942؛ مجیدزاده 1382 ب؛ ملک شهمیرزادی، 1374 ب)، بازنگری (مجیدزاده، 1389: 161 - 178؛ Fazeli et al. 2005)، گاه مناقشه و زمانی مستمسک طعن و کنایه (فاضلی، 1390: 11، 23 و 24؛ مجیدزاده، 1391) بوده است. در اینجا صرف­نظر از واژه­ها و اصطلاحات مطرح شده تاکنون، از عنوان «دورة روستانشینی» برای بُعد زمانی مدّنظر کمک می­طلبیم و بهره می­جوییم.

دورة روستانشینی را فرانک هول (1381: 50) برای توصیف دورة یکجانشینی­های روستایی و توسعة کشاورزی و دامپروری و شکل­گیری پیچیدگی­های اجتماعی در غرب ایران و آسیای جنوب غربی در فاصلة 8 تا 4 هزار سال پ.م پیشنهاد کرده است. تا پیش از این، برای اشاره بر شکل­های قدیمی­تر یا جدیدتر روستاهای اولیه، از اصطلاحاتی چون نوسنگی و مس­و­سنگ یا اسامی دوره­ها یا زیردوره­های برگرفته از نام­های محلی یا جغرافیایی استفاده می­شد. آشفتگی­های گاه­نگارانه و مفاهیم گمراه­کنندة این اصطلاحات باعث شد تا به رغم توالی­های فرهنگی جداگانه در هریک از مناطق ایران و دشواری­های تطبیق زمانی هرکدام از آن­ها، اصطلاح فراگیر دورة روستانشینی مطرح شود. هول (1381: 53 و جدول 1) این دورة درازآهنگ را به چهار مرحلة آغازین، قدیم، میانه و جدید تقسیم می­کند. ما از اصطلاح دورة روستانشینی، بدون تأکیدی خاص بر تقسیم­بندی­های فرعی، برای مدت زمانی سه هزارساله از حدود 6 تا 3 هزار پ.م در شمال مرکز فلات ایران استفاده می­کنیم.               

قدیمی­ترین نشانة حضور و فعالیت معیشتی انسان در شمال مرکز فلات ایران، از حوضة مسیله در جنوب دشت تهران به دست آمده و به چند دست­افزار سنگی از جنس ریولیت (rhyolite) و به ویژه خراشنده­ای (scraper) از دورة پارینه­سنگی میانه با قدمتی در حدود 45 تا60 هزار سال پیش مستند است (ملک شهمیرزادی، 1374 الف: Malek Shahmirzadi, 1994). با توجه به بستر زمین­شناختی و شرایط زیست‌بومی و نیز کشف نمونه­هایی از ابزارهای تخصصی به نظر می­رسد مسیله در دورة پارینه­سنگی میانه، منطقه­ای خالی از سکنه نبوده است و گروه­های کوچک شکارورز در ایام مناسب سال از این زیستگاه طبیعی با شکار حیوانات (به احتمال قوی پستانداران سم­دار مانند آهو، غزال، گورخر، اجداد اهلی نشدة بز و گوسفند و شاید گاو) نیازهای غذایی خود را تأمین می­کردند (ملک شهمیرزادی، 1382: 124).

هرچند از آثار سنگواره­ای یا سنگی کهن­تر تاکنون گزارشی منتشر نشده است، به استناد اطلاعاتی که از برخی مناطق مجاور با دشت تهران چون دماوند در شرق و کاشان در جنوب در دست است، احتمال کشف شواهد مشابه یا هم­زمان را نمی­توان بعید دانست. ضمن اینکه دربارة موانع یا دلایل وضعیت موجود باید به پدیده­هایی چون رسوبات ضخیم رودخانه­ای یا سیلابی، گسترش بی­رویة پدیده­های شهرنشینی و صنعتی و انجام نشدن بررسی­ها و کاوش­های متمرکز بر شناسایی بقایایی از زمان انسان راست­قامت به بعد اشاره کرد. بنابراین، در حال حاضر پس از دست­افزار حوضة مسیله از نظر سیر زمانی تا حدود 37 هزار سال و به سخنی تا دورة روستانشینی قدیم (حدود 6 هزار پ.م) اثر و نشانی از محوطه­­ها و فرهنگ­های پیش­­از­تاریخی در محدودة دشت تهران در دست نیست. با وجود این­، در تسلسل گاهنگاری شمال مرکز فلات باید از محوطه­هایی چون قلعه عسگر دماوند با مصنوعاتی سنگی از دورة فراپارینه­­سنگی (کابلی، 1378: 20) و لایة اول تپة سیلک کاشان (گیرشمن، 1379: 23 - 35) با شواهدی از دورة آغاز روستانشینی (حدود 7 هزار پ.م) یاد کرد.

محوطه­های دورة روستانشینی شمال مرکز فلات، متعدد و در بخش­های گوناگون جغرافیایی آن     پراکنده­اند. دست­کم در ده محوطه، حفریات باستان­شناختی (گمانه­زنی و کاوش گسترده) انجام شده و شواهد معماری و مدارک سفالی آن­ها، ولو به­طور محدود منتشر شده است؛ از جمله در محوطه­های باستانی   چشمه­علیِ شهر ری (Matney, 1995)، اسماعیل­آبادِ ساوجبلاغ (حاکمی، 1328؛ Talai, 1983)، قره­ تپة شهریار (Burton­Brown, 1979)، تپة پوئینک ورامین (ملک شهمیرزادی، 1376)، یان تپه و جیران تپه در محوطة ازبکیِ شهرستان نظرآباد (مجیدزاده، 1389)، تپة پردیسِ قرچکِ ورامین (فاضلی نشلی و دیگران، 1384؛ همو، 1386)، تپة مافین­آبادِ اسلام­شهر (چایچی، 1386)، تپة شغالی در پیشوای ورامین (حصاری، 1386) و تپة معین­آباد8 در جنوب ورامین و شمال شهر جوادیه، شواهدی مستند از استقرار در روستاها به دست آمده است. در واقع، آثار سکونتگاه­های دورة روستانشینی قدیم، بخش مهمی از اسناد باستان­شناسی دشت تهران است.

10- انطباق­های استقراری دورة روستانشینی

تمامی محوطه­های پیش­گفته در نزدیکی منابع آب محلی یا در امتداد مسیرهای آبی منطقه واقع شده­اند. این منابع یا جریان­های آب، بیشر شاخابه­ها یا آبراه­هایی منشعب از رودخانه­های عمده یا مسیل­های دائمی واقع در کنار و امتداد حوضه­های آبریز بخش­های گوناگون شمال مرکز فلات هستند؛ مثلاً، تپة چشمه­علی در کنار چشمه­ای طبیعی و در بخشی از اراضی حاصلخیز منطقة ری قرار گرفته است. یان تپه در فاصله­ای اندک در جنوب آبراه خررود و ناحیه­ای مناسب برای کشت گندم، جو و ذرت قرار دارد. در محوطة گودبرداری شدة بزرگی در شمال ­شرقی تپة مافین­آباد، بقایای قطور و حجیم رسوبات رودخانه­ای شناسایی شده است که نشان از رودی بزرگ دارد (چایچی امیرخیز و مصدقی­امینی، 1385). بر اساس نقشه­های جغرافیایی و موقعیت آبراه­های منطقه، رودخانة کرج و شاخابه­های آن در امتداد شمال ­غربی به جنوب­شرقی، مهم­ترین جریان آبی در محدودة مافین­آباد بوده است. تپه­های پردیس و پوئینک در حومة غربی جاجرود و شاخابه­های فرعی آن، تپة شغالی در امتداد جنوبی جاجرود و قره تپه در بخش غربی رودخانة کرج در شهرستان شهریار سایر نشانه­های استقرار روستانشینی دشت تهران در حاشیة رودخانه­ها هستند.

موقعیت و بستر محیطی محوطه­ها و معماری آنها بر وجود استقرارهای دائمی در کنار زمین­های هموار و کشت­پذیرِ نزدیک به منابع آب جاری از ارتفاعات شمالی دلالت دارد؛ بنابراین، گرچه دربارة چگونگی تبدیل گروه­های شگارگر و گردآورندة غذا (نمونة حوضة مسیله) به اجتماعات یکجانشین و تولیدکننده در دشت تهران اطلاعی نداریم، می­توان گفت زمینه­های بالقوة طبیعی برای هر دو رویکرد معیشتی در این دشت یا بخش­هایی از آن وجود داشته است. چشم­انداز خشک و بی­آب کوهپایه­ها و بخش­های مرتفع دشت در تابستان، تعارضی آشکار با اراضی سرسبز اطراف چشمه­ها و نهرهای فصلی جاری از نواحی کوهستانی دارد.

ابعاد و اندازة محوطه­ها، نظام معیشتی مبتنی بر دامداری و کشاورزی، ماهیت پلان و مصالح به کار رفته در فضاهای معماری و تفکیک در کاربری آن­ها، شواهد چکش­کاری و فناوری ذوب و ریخته­گری مس،   تفاوت­های منطقه­ای در سنن تدفین و تخصص­گرایی در سفالگری و توجه به نمادسازی­ها و انتقال پیام، برخی از مدارک باستان­شناختی را برای بررسی جوامع خودگردان روستایی تشکیل می­دهد. مشابهت­های فنی در دستاوردهای مادّی، مانند سفال و معماری و طرح­ها و الگوهای رایج آن­ها از یک سو و قرارگیری استقرارگاه­ها در کنار مسیرهای ارتباطی و نزدیکی شماری از آن­ها به همدیگر از سوی دیگر، به علاوة نویافته­هایی دربارة پراکنش و روابط بین محوطه­ها و جابه­جایی­های استقراری بین آن­ها و شناسایی آثاری از نهشته­هایی در ابعاد فضایی مشخص با تفسیرهای زمین­باستان­شناختی، مباحثی گسترده­تر را در برابر ما می­گشاید؛ مثلاً، سه محوطة جیران­تپه و یان­تپه (در فاصلة 300 متری از هم) و گوموش­تپه در نزدیکی هر دوی آن­ها در محوطة ازبکی (مجیدزاده، 1389) و محوطة پیش­­از­تاریخی گازُرسنگ (طبق بازدید بقایای تخریب شده در تابستان (1388) در چند کیلومتری غرب یان­تپه با شباهت­های بسیار در گونه­های سفالی، مصالح معماری و شیوه­های تدفین، نمونه­ای مناسب برای بررسی علل و الگوی پراکندگی مکانی و رده­بندی استقرارگاه­ها و روابط     درون­منطقه­ای آن­ها در دشت نظرآباد و حتی بررسی ارتباطات برون­منطقه­ای با دشت قزوین است؛ مثال دیگر، شناسایی مقطع فضایی چارگوش با رسوبات متراکم ماسة نرم در عمق حدود 4 متری از سطح زمین­های اطرافِ تپة پردیس است که حفار محل با توجه به مشخصات این فضا و استنباط افزایش و کاهش دوره­ای آب در آنجا و هم­زمانی تقریبی چنین پدیداری با مرحلة قدیم دورة روستانشینی، از وجود آبراهی مصنوعی و مدرکی دال بر شیوة کهن آب­رسانی در دشت تهران سخن می­گوید (فاضلی نشلی و دیگران، 1384: 40 و 41).

از نظر سکونتی، مشخصة دورة روستانشینی ساخت خانه­ها و فضاهای معماری چند اتاقه، چهارگوش و کوچک با مصالح چینه­ای و خشتی ساده، گاه با اندود گِل و استفاده از رنگ اُخرا برای دیوارهاست. ضمن اینکه شیوة معیشتی مردم این دوره، بر اقتصادی ترکیبی و متشکل از نگهداری بز و گوسفند اهلی و کشت غلات استوار بود. جمعیت این روستاها به ندرت از دویست نفر فراتر می­رفت (Matney, 1995: 28). احتمالاً در جامعة دورة روستانشینی عناصر کوچ­رو وجود داشته­اند، اما برای باستان­شناسان هیچ اثر و نشانی از آن­ها باقی نمانده است. به خاک سپردن مردگان به شکل اجساد منفرد در گودال­های ساده در زیر کف خانه­ها و حیاط­ها از ویژگی­های تدفین دورة روستانشینی است که ارتباطی سازه­ای با پدیدارهای معمارانه نداشته است، اما با توجه به بررسی مشخصه­هایی چون موقعیت، شکل، اندازه و طرح کلی تدفین­ها و اشیاء همراه اجساد، می­توان به داده­هایی برای بازسازی ساختار اجتماعی و درک باورها و بینش­ها و نمادهای مردمان آن دوره دست یافت.9

11- نتیجه­

در سامانه­های زیستی شاهد برهم­کنش­هایی بین جمعیت­های انسانی، جانوری، محیط و زیست‌بوم یک منطقه برایبهره­برداریازمنابع مادی، استخراج و مصرف انرژی هستیم. باستان­شناسان با مدل­های زیست‌بوم­شناختی مرزهای طبیعی و قلمرو زندگی انسان­ها را تبیین و فرهنگ­های منطقه­ای را بر مبنای بافت زیست­محیطی آنها مقایسه می­کنند. در این رویکرد باید بازتاب ناهمگونی­های (ولو کوچک) زیست­محیطی را در ساختارهای فرهنگی انتظار داشت و حدود طبیعی را ملاک تشخیص گسترة مناطق فرهنگی و مرزبندی­های بین­منطقه­ای قرار داد؛ لذا، بررسی دقیق محیط­زیست و تقسیم­ آن به مناطق گوناگون بنا بر منابع و توانایی­های زیستی، باید پیش از تعیین حوزه­های فرهنگی صورت گیرد و بررسی­های میدانی بر پایة آن انجام شود.

زیست‌بوم­شناسی فرهنگی، علاوه بر مؤلفه‌های طبیعی و عوامل زیستی و برهم­کنش­های بین زیست‌بوم و موجوداتزنده،درپیشناختروندهایانطباقجوامعانسانیبامحیط­زیست است و در این رهگذر با نظریه­هایی در روش­های گردآوری غذا، سازماندهی فضایی، اندازه، شکل و ساختار گروه­های اجتماعی و سیاسی، شیوه­های آمیزشوتولیدِمثل،کُنام­هایزیستی (environment niche) و چارچوب رفتارهای جوامع در برابر محیط­زیست، رویکردهاییناظربرتفسیر تطور فرهنگی دارد. با اینکه دیدگاه­های زیست‌بوم­شناسانه راهبردهای تفسیری تامی در باستان­شناسی نیستند، حتی منتقدان نیز بر اهمیت عوامل آن در توضیح تغییرات فرهنگی تأکید دارند.

بررسی سازوکارهای استخراج انرژی از طبیعت و توزیع آن در جامعه، رابطه­ای سیستمی را با زیست­محیط می­نمایاند که در باستان­شناسی به مدل حوزة گیرش محوطه (site catchment)، به معنای محدودة استفاده از محیط­زیست، معروف است. در این مدل درک روابط بین پیچیدگی­های فناورانه در محوطه یا منطقه­ای باستانی و گستردگی حوزة طبیعی ساکنان آن دنبال می­شود. پنداشت آن است که فناوری پیچیده­تر و سازمان­یافته­تر، به معنی گستردگی حوزة استفاده از منابع زیست­محیطی است. باستان­شناسان با پی بردن به سطح فناوری استفاده از منابع زیست­محیطی در محوطه­های باستانی، تعیین تقدم و تأخر پیچیدگی بین فرهنگ­های مناطق گوناگون را جستجو می­کنند.

شمال­ مرکز فلات ایران که دشت تهران بخش گسترده­ای از آن است، به لحاظ اقلیم و زیست­محیط، متأثر از زیرساخت زمین­شناختی و عوارض طبیعی پیرامونی است. حدود و عرصة دشت تهران، بنابر عواملی که گفتیم و سیر تحولات خاص آن­ها طی زمان، به تدریج، شکل­گیری پدیده­هایی زیست‌بوم­شناختی را موجب شده و این الگوی زیست‌بومی نیز خود زمینه­ساز گرایش­ها و انطباق­های استقراری در دوره­های گوناگون و از علل مؤثر بر روند تطور فرهنگ­ها شده است. با این نگرش باید بر لزوم اجرای تحقیقات جدید با دیدگاه­های زیست‌بوم­شناختی و بازنگری برخی محوطه­ها تأکیدکرد و مطالعات دیرین اقلیم­شناسی و گَرده­شناسی را نیز بخشی از فرآیند شناخت و بازسازی شرایط فرهنگی و اجتماعی دورة روستانشینی دانست.

از حدود هفت هزار سال پ. م و پس از تحولاتی که منشأ و روند و جوانب فرهنگی آن هنوز بر ما روشن نیست، اما بستر زیست‌بوم­شناختی آن تا حدّی روشن است، اجتماعات انسانی در بخش­هایی از دشت تهران مستقر شدند که امکان دسترسی به منابع آب و خاک حاصلخیز در آنجا فراهم بود. این جوامع از ساده­ترین مصالح بومی، یعنی خاک، آب، ماسه، شن، کاه و چوب استفاده می­کردند و در مسکن­هایی به شکل اتاق­های مجتمع و گاه دارای فضاهای روبازِ حیاط­مانند می­زیستند.

جریان­های آبی، اراضی زراعی و راه­های ارتباطی، نزدیک­ترین پدیده­های پیرامون استقرارگاه­های دورة روستانشینی بودند. تأثیر بایستگی­های ناشی از زندگی یکجانشینی منحصر به شیوه­های استقراری نبود. برای تأمین نیازهای معیشتی و نوع بهره­برداری از زمین نیز تغییرات و ابتکاراتی نسبت به روش­های گذشته پدید آمد. تجارت و آبیاری اراضی زراعی، ظهور نظام­های اقتصادی و اجتماعی خاص آن­ها را در پی داشت. بنابراین، به نظر می­رسد شرایط تقریباً یکنواخت زیست‌بوم­شناختی در قسمت­های گوناگون دشت تهران، انطباق­های فرهنگی مشابهی را برای جوامع دورة روستانشینی به دنبال آورد.         

تشکّر و قدردانی

از آقای دکتر کامیار عبدی به خاطر تقبل زحمت بازخوانی، یادآوری برخی منابع و موارد فنی و از آقای دکتر مهران مقصودی برای کمک در تهیة چند منبع دیرین اقلیم­شناختی سپاسگزاری می­شود.   

پی­نوشت

1. زیست‌بوم­شناسی انسانی، شاخه­ای از زیست‌بوم­شناسی و ترکیبی از زیست‌بوم­شناسی و انسان­شناسی است که با پرداختن به زیست‌بوم­هایی که انسان در آن حضور دارد، ارتباط نظام­مند بین فرهنگ انسان و زیست‌بوم اطرافش را بررسی می­کند (عبدی، 1380: 15 و 14؛Butzer, 1982). فرق زیست‌بوم­شناسی انسانی با دیگر شاخه­های زیست‌بوم­شناختی که گیاهان و جانوران موضوع کار آنهاست، در مقولة فرهنگ و رفتارهای برآمده از آن است. علاوه بر ارتباط فرهنگ و محیط­زیست، پژوهشگران با توجه به فرآیندهای جمعیتی و ساختار اجتماعی با تأکید بر پژوهش­های تطبیقی و بررسی جامعه از دیدگاه­های هم­زمانی (synchronic) و درزمانی (diachronic) رویکرد «انسان­شناسی زیست‌بوم­شناختی» را شکل داده­اند و در چارچوبی ماتریالیستی دامنة فعالیت­های انسان در محیط­زیست را ارزیابی می­کنند (اُرلُف، 1386). در زیست‌بوم­شناسی محض تبادل ماده و انرژی بین اعضاء یک زیست‌بوم، یعنی گیاهان و جانوران و بررسی کمّی آن اهمیت دارد و هدف آن فروکاستن برهم­کنش موجودات زنده به میزان ماده و انرژی مبادله شونده بین آن­هاست، اما در زیست‌بوم­شناسی انسانی علاوه بر متغیرهای کمّی ماده و انرژی (وایت، 1379: 70 - 76)، متغیر مهم رد و بدل اطلاعات نیز مطرح است. همین عامل پژوهش­های زیست‌بوم­شناسانة فرهنگی را پیچیده می­کند.

2. محیط­زیست یا اکوسیستم: نظامی محدود به گروه معینی از موجودات زنده با برهم­کنش مؤلفه‌های زیستی و غیرزیستیِ محیط.

3. زیست‌بوم­شناسی فرهنگی، حوزه­ای پژوهشی در انسان­شناسی است. این رویکرد بررسی روندهایی است که جوامع انسانی از  آن­ها برای انطباق با محیط پیرامون خود بهره گرفته­اند. این نظریه را جولیان استیوارد ابتدا در کتاب نظریة تغییر فرهنگ:    روش­شناختی تطور چند راستا و بعد در مقالة «مفهوم و روش زیست‌بوم­شناسی فرهنگی» (Steward, 1955;1968) مطرح کرد. امروزه ملاحظات جبرباوری در زیست‌بوم­شناسی با کاربست موفقیت­آمیز نظریه­های انسان­شناسی تعدیل شده و این رویکرد علمی در زیر بنای پژوهش­های باستان­شناسی و جغرافیایی مفهومی کاملاً مفید یافته است (عبدی، 1380: 16).

4. زیست­بوم­شناسی انسانی: بررسی کلی برهم­کنش­های انسانی در محیط.

5. وُرم (würm) نام آخرین و جوان­ترین دورة یخچالی منطقة آلپ در اروپا است که قدمت آن به حدود 11500 تا 10000 سال پیش باز می­گردد.

6. به این­گونه دریاچه­ها پلوویال (pluvial) می­گویند و منظور از آن، دریاچه­ای است که بر اثر وقوع دوره­ای مرطوب و پُر باران، به­ویژه در دورة پله­ایستوسن (Pleistocene) و در مرحلة یخبندان ایجاد شده باشد.

7. تاکنون بررسی باستان­شناختی جامع و هدفمندی در دامنه­ها و کوهپایه­های جنوبی البرز، به­ویژه بخش مشرف بر دشت تهران انجام نشده است، اما به استناد تنها بررسی باستان­شناختی نسبتاً فراگیر (از لحاظ شناسایی و مستندسازی) فهرستی کلی از محوطه­ها و پراکنش آن­ها (پژوهشنامه، 1381) و تحلیلی محتوایی از برنامة انجام شده (مصدقی امینی، 1391) در دست است.

 8. طبق بازدید فرشید مصدقی­امینی حین کاوش آقای دکتر مرتضی حصاری در معین­آّباد و گفتگو با ایشان.

 9. در بیشتر محوطه­های مرکز فلات، جدا از تفاوت­های جزئی، برخی ویژگی­های مشترک قابل شناسایی است. در چشمه­علی (ری) و حصار (دامغان) اجساد را به پهلوی راست و با پاهای جمع شده و به نظر حفار، رو به طلوع یا غروب آفتاب دفن می­کردند (Matney, 1995: fig. 4). در کنار تدفین­ها دست­ساخته­هایی چون ظروف سفالی منقوش، زیور آلاتی از مهره و سنگ­های گوناگون و مس کشف شده است. کودکان در ظروف سفالی دفن می­شدند. در سیلک (کاشان) همراه تدفین­های دورة روستانشینی آغازین، اشیاء تدفینی قرار داده نشده است، اما آثاری از گِل اُخرا بر روی اسکلت­ها دیده شده است (گیرشمن، 1379: 24). هرچند در بیان سابقة چنین رسمی گاه به سنن قدیمی دورة فراپارینه­سنگی و آغاز نوسنگی در نقاطی مانند غار کمربند در ساحل دریای مازندران اشاره می­شود (Matney 1995: 28)، احتمال کاربرد گل اُخرا برای مقابله با بوی جسد در حال تجزیه بعید نیست. 

 

تصاویر

 

شکل 1. موقعیت دشت تهران و عوارض طبیعی اطراف آن  (Bahrambeygui 1977 fig.1.3)

 

 

شکل 2. برش عرضی بخشی از شمال ـ جنوب دشت تهران (Bahrambeygui 1977: fig. 1.4)

اُرلُف، بنجامین (1386)، «انسان­شناسی زیست‌بوم­شناختی»، ترجمة کامیار عبدی، فرهنگ و انسان، سال3، شمارة2،23 - 69.
اسفندیاری، آزرمیدخت (1378)، جایگاه فرهنگ چشمه­علی در فلات مرکزی ایران، تهران، سازمان میراث فرهنگی کشور.
اشمیت، اریک فردریش (1376)، پرواز بر فراز شهرهای باستانی ایران، ترجمة آرمان شیشه­گر، چ­1، تهران، سازمان میراث فرهنگی.
بری، جان (1380)، محیط­زیست و نظریة اجتماعی، ترجمة حسن پویان و نیرة توکلی، چ 1، تهران، سازمان حفاظت محیط­زیست.
بوبک، اچ (1386)، «پوشش گیاهی» در فیشر، ویلیام بین، تاریخ ایران کمبریج، ج1:سرزمین ایران، ترجمة تیمور قادری، چ 1، تهران، امیرکبیر، ص 355 ـ 371.
پژوهشنامه(1381)، مجموعه مقالات پژوهشی اداره­کل میراث فرهنگی استان تهران، «ویژه­نامۀ بررسی و شناسایی آثار تاریخی
و فرهنگی استان تهران»، دفتر پنجم، اداره­کل میراث فرهنگی استان تهران.
پلانول، ایکس، دو (1386)، «جغرافیای اسکان» در فیشر، ویلیام بین، تاریخ ایران کمبریج، ج 1، سرزمین ایران، ترجمة تیمور قادری، چ 1، تهران، امیرکبیر، ص 519 ـ 585.
تنگبرگ، مارگارتا (1382)، «گزارش مقدماتی مطالعات گیاه باستان­شناسی در تپه سیلک»، ترجمة صادق ملک شهمیرزادی،
نقره­کاران سیلک، به کوشش صادق ملک شهمیرزادی، چ 1، تهران، پژوهشکدة باستان­شناسی، ص 185 ـ 188.
ــــــــــــــــ (1383)، «مطالعات باستان­گیاه­شناسی در سومین فصل پژوهش­های ”طرح بازنگری سیلک“»، سفالگران سیلک، به کوشش صادق ملک شهمیرزادی، چ 1، تهران، پژوهشکدة باستان­شناسی، ص 109 ـ 113.
چایچی امیرخیز، احمد و فرشید مصدقی امینی (1385)، گزارش گمانه­زنی برای تعیین حریم و نوع خاک و محیط رسوبی تپة مافین­آباد اسلامشهر، مرکز اسناد سازمان میراث فرهنگی استان تهران، (منتشرنشده).
چایچی امیرخیز، احمد (1386)، «تپه مافین­آباد»، ویژه­نامه پژوهش­های باستان­شناسی استان تهران در سال 1385، چ 1.
تهران، پژوهشکده باستان­شناسی با همکاری سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری استان تهران و دانشگاه آزاد اسلامی واحد ورامین ـ پیشوا، ص 37 ـ 45.
حاکمی، علی (1328)، «حفاری در تپة موشه­لان اسمعیل­آباد ساوج بلاغ، آثار و اشیا چهار هزار سال قبل­ازمیلاد»، سالنامه کشور ایران، سال 14، تهران، 203 ـ 207.
حصاری، مرتضی (1386)، «تپه­های شغالی و سفالی»، ویژه­نامه پژوهش­های باستان­شناسی استان تهران در سال 1385، چ 1، تهران، پژوهشکده باستان­شناسی با همکاری سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری استان تهران و دانشگاه آزاد اسلامی واحد ورامین ـ پیشوا، 16 ـ 22.
حیدری، سامان (1381)، «گزارش کاوش ترانشة الف و زمین­ریخت منطقه کاشان» زیگورات سیلک، به کوشش صادق ملک شهمیرزادی، چ 1، تهران، پژوهشکدة باستان­شناسی، 93 ـ 111.
ــــــــــــــ (1382 الف)، «بررسی­های باستان­زمین­شناسی در دامنه­های کوهستان کرکس، منطقة کاشان»، نقره­کاران سیلک، به کوشش صادق ملک شهمیرزادی، چ 1، تهران، پژوهشکدة باستان­شناسی، 129 ـ 149.
ــــــــــــــ (1382 ب)، «چینه­نگاری میل چاه در حاشیه شرقی تپه جنوبی سیلک؛ بازسازی زمین­ریخت دشت در سیلک
جنوبی»، نقره­کاران سیلک، به کوشش صادق ملک شهمیرزادی، چ 1، تهران، پژوهشکدة باستان­شناسی، 179 ـ 184.
ــــــــــــــ (1383). «محیط­های تراورتنی حاشیه شمالی کوهستان کرکس: بررسی­های باستان­زمین­شناسی»، سفالگران سیلک، به کوشش صادق ملک شهمیرزادی، چ 1، تهران، پژوهشکدة باستان­شناسی، 123 ـ 128.
دارک، کن آر (1387)، مبانی نظری باستان­شناسی، ترجمة کامیار عبدی، چ 2، تهران، مرکز نشر دانشگاهی.
درویش زاده، علی (1385)، زمین­شناسی ایران؛ چینه­شناسی، تکتونیک، دگرگونی و ماگماتیسم، چ 2، تهران، امیرکبیر.
سرلک، سیامک (1389)،  فرهنگ هفت هزار ساله شهر قم،چ 1، قم، نقش.
سیرو، ماکسیسم (1387)، «تخت­رستم و تخت­کیکاوس»، آثار ایران، آندره گدار و دیگران، ترجمة ابولحسن سروقد مقدم،
ج 1 و 2، چ 5، مشهد، بنیاد پژوهش­های اسلامی، 93 ـ 110.
شکوهی، مهرداد (1386)، «دیرگچین: کاروانسرایی ساسانی در جنوب سرزمین ری»، ترجمة فرشید مصدقی ­امینی،    باستان­شناسی و تاریخ، س 20، ش 1 و 2، پیاپی 39 و 40، 85 ـ 81.
شیرازی، زهره و مارگارتا تنگبرگ، مرجان مشکور، حکمت­الله ملاصالحی (1385)، «گزارش مقدماتی مطالعات             باستان­گیاه­شناسی در تپه زاغه: تلاش برای بازسازی پوشش گیاهی دشت قزوین در هزارۀ ششم پیش­ازمیلاد»، باستان­شناسی، پژوهش­های باستان­شناسی و مطالعات میان­رشته­ای، س 2، ش 4، 127 ـ 134.
عبدی، کامیار (1380)، «زیست‌بوم­شناسی انسانی و اهمیت آن در پژوهش­های باستان­شناختی»، باستان­شناسی و تاریخ، س 16، ش 1، پیاپی 31، 14 ـ 25.
علایی طالقانی، محمود (1381)، ژئومورفولوژی ایران، چ 1، تهران، قومس. 
علیزاده، عباس (1383)، تئوری عمل در باستان­شناسی؛ با فصل­هایی در زیست­شناسی تحولی و معرفت­شناسی، چ 2، تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و پژوهشگاه سازمان میراث فرهنگی کشور.
فاضلی نشلی، حسن و رابین کانینگهام، روث یانگ، گوین گیلمور، راندی دانیاهو، مهران مقصودی و کتی بت (1384)، «گزارش مقدماتی کاوش محوطۀ باستانی تپه پردیس در سال 1383»، باستان­شناسی، پژوهش­های باستان­شناسی و مطالعات میان­رشته­ای، س 1، ش 2، 31 ـ 44.
فاضلی نشلی، حسن و رابین کانینگهام، حمیدرضا ولی­پور، روث یانگ، گوین گیلمور و مهران مقصودی (1386)، «گزارش مقدماتی فصل دوم کاوش محوطة باستانی تپة پردیس 85ـ1384»، گزارش­های باستان­شناسی، ش 7، مجموعه مقالات نهمین گردهمایی سالانة باستان­شناسی ایران، ج 1، چ 1، تهران، پژوهشکدة باستان­شناسی. 407 ـ 437.
فاضلی نشلی، حسن (1390)، «باستان­شناسی هزارۀ پنجم پیش­ازمیلاد فلات مرکزی و چالش­های پیش­رو»، پیام       باستان­شناس، س 8، ش 15، 11 ـ 30.
فیشر، ویلیام بین (1386)، «جغرافیای طبیعی»، در فیشر، ویلیام بین، تاریخ ایران کمبریج، ج 1: سرزمین ایران، ترجمة تیمور قادری، چ 1، تهران، امیرکبیر، 33 ـ 155.
کابلی، میرعابدین (1378)، بررسی­های باستانشناسی قمرود، چ­1، تهران، سازمان میراث فرهنگی کشور (پژوهشگاه). 
کاوسی فر، میترا (1383)، «مطالعات رسوب شناسی”طرح بازنگری سیلک“»، در سفالگران سیلک، به کوشش صادق ملک شهمیرزادی، چ 1، تهران، پژوهشکدة باستان­شناسی، 129 ـ 137.
کلینسلی، دانیل ب (1388)، کویرهای ایران و خصوصیات ژئومورفولوژیکی و پالئوکلیماتولوژی آن، ترجمة عباس پاشایی، چ 2، تهران، سازمان جغرافیایی نیروهای مسلح.
گیرشمن، رومن (1379)، سیلک کاشان، ترجمة اصغر کریمی، ج 1، چ 1، تهران: سازمان میراث فرهنگی کشور (پژوهشگاه).  
مجیدزاده، یوسف (بی­تا) [1380]، نخستین و دومین فصل حفریات باستان­شناختی در محوطة ازبکی: ساوجبلاغ (1378ـ1377)، تهران، سازمان میراث فرهنگی، پژوهشکدة باستان­شناسی.
 ـــــــــــــــ (1382 الف)، گزارش سومین فصل حفریات در محوطة باستانی ازبکی، چ 1، تهران، سازمان میراث فرهنگی
کشور، معاونت پژوهشی، پژوهشکدة باستان­شناسی.
 ـــــــــــــــ (1382 ب)، «سیر فرهنگ­های پیش­ازتاریخ فلات مرکزی ایران با مقایسة دوران سیلک III و تسلسل سفالگری در تپة قبرستان»، ترجمة فرشید مصدقی امینی،  باستان­شناسی و تاریخ، س 18، ش 1، پیاپی 35، 55 ـ 60.
 ـــــــــــــــ (1389)، کاوش­های محوطة باستانی ازبکی، ج 2­، چ 1، تهران، اداره­کل میراث فرهنگی استان تهران.
 ـــــــــــــــ (1391)، «پاسخ به یک نقد و بحثی دربارة جایگاه سفال آلویی در فرهنگ­های فلات مرکزی در هزاره­های پنجم و چهارم پ.­م»، باستان­پژوهی، دورة جدید، سال 6، ش 12 و 13، 145 ـ 157.
مشکور، مرجان (1382)، «مقدمه­ای بر مطالعات زیست­محیطی در سیلک»، نقره­کاران سیلک، به کوشش صادق ملک شهمیرزادی، چ 1، تهران، پژوهشکدة باستان­شناسی، 189 ـ 194.  
مشکور، مرجان و آزاده محاسب کریملو (1389)، «شکار و دامپروری در دشت ساوجبلاغ از هزارة ششم [پ. م] تا عصر آهن؛
پژوهشی باستان­جانور­شناختی در محوطة ازبکی (تپه­های جیران، مارال، دوشان و ازبکی)»، کاوش­های محوطة باستانی ازبکی، یوسف مجیدزاده، ج 1، چ 1، تهران، اداره­کل میراث فرهنگی استان تهران، 275 ـ 300.
مصدقی­امینی، فرشید (1380)، گزارش بررسی و شناسایی آثار باستانی و تاریخی شهرستان شهریار، 2 ج، (منتشر نشده)، ادارةکل میراث فرهنگی استان تهران.
 ــــــــــــــــــ (1387)، «شواهدی از کتیبه­نگاری­های دورة اسلامی در شهرستان شهریار»، مجموعه مقالات نخستین همایش ملی زبان­شناسی، کتیبه­ها و متون، به کوشش ابوالقاسم اسماعیل­پور، چ­1، تهران، پژوهشکدۀ زبان­شناسی، کتیبه­ها و متون، پژوهشگاه میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری، 257 ـ 270.
 ــــــــــــــــــ (1391)، «ارزیابی طرح بررسی و شناسایی آثار و محوطه­های باستانی و تاریخی استان تهران 1381ـ1379»، یوسف حسن­زاده و سیما میری [به کوشش]، مجموعه مقالات هشتاد باستان­شناسی ایران، ج­ 1 و 2، چ 1، تهران، پازینه، 581 ـ 591.
 ــــــــــــــــــ (1394)، روند پیچیدگی اجتماعی در دورة روستانشینی آغازین در شمال مرکز فلات ایران، پایان­نامة دکتری باستان­شناسی (منتشرنشده)، دانشگاه آزاد اسلامی واحد علوم و تحقیقات تهران، دانشکدة علوم انسانی و اجتماعی، گروه باستان­شناسی و تاریخ.
مصطفوی کاشانی، محمدتقی (1381 الف)، «بنای تاریخی بقعة بی­بی شهربانو»، مجموعه مقالات محمدتقی مصطفوی کاشانی (در زمینة باستان­شناسی)، گردآوری مهدی صدری، ج 1، چ 1، تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، 429 ـ 479. 
 ــــــــــــــــــ  (1381 ب)، «سه تخت از عهد ساسانیان در نزدیکی تهران»، مقالات محمدتقی مصطفوی کاشانی (در زمینة باستان­شناسی)، گردآوری مهدی صدری، ج 1، چ 1، تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، 581 ـ 586.
مقصودی، مهران و وحید محمدنژاد آروق (1390)، ژئومورفولوژی مخروط­افکنه­ها، چ 1، تهران، دانشگاه تهران.
مقصودی، مهران و حسن فاضلی نشلی، قاسم عزیزی، گوین گیلمور و آرمین اشمیت (1391)، «نقش مخروط­افکنه­ها در توزیع
سکونت­گاه­های پیش­ازتاریخ از دیدگاه زمین­باستان­شناسی (مطالعۀ موردی: مخروط­افکنۀ جاجرود و حاجی عرب)»،    پژوهش­های جغرافیای طبیعی، دورة 44، ش 4، 1 ـ 22.
مقصودی، مهران و سید محمد زمان­زاده، حسن فاضلی نشلی و سمیرا چزغه. (1391). «نقش ساختارهای طبیعی در الگوی استقرار محوطه­های پیش­ازتاریخ دشت تهران با استفاده از GIS»، مدرس علوم انسانی ـ برنامه­ریزی و آمایش فضا، دورة 16، ش 4، 109 ـ 137.
معتمد، احمد (1358)، «شمه­ای از زمین­شناسی البرز»، انتشارات جغرافیایی، ش 17، تهران: دانشگاه تهران، 1 ـ 18.
معتمد، احمد (1376)، کواترنر (زمین­شناسی دوران چهارم)، تهران، دانشگاه تهران.
ملک شهمیرزادی، صادق (1374 الف)، «شکار جرگه در جنوب تهران در 45000 سال پیش: آثار دوران پارینه­سنگی میانه حوضة مسیله» در مجموعه مقالات نخستین سمپوزیوم بین­المللی کواترنر، گردآورنده: فرخ برزگر، چ 1، تهران، مرکز انتشارات کمیسیون ملی یونسکو در ایران، 129 ـ 142.
 ــــــــــــــــــــــــ (1374ب). «گاهنگاری پیش از تاریخ فلات مرکزی ایران: دوران نوسنگی تا آغاز شهرنشینی»، باستان­شناسی و تاریخ، س 9، ش 2، پیاپی 18، 2 ـ 18.
 ــــــــــــــــــــــــ (1376). «گزارش مقدماتی حفّاری گُمانه­های آزمایشی در پوئینک ورامین»، گزارش­های      باستان­شناسی، ش 1، چ 1. سازمان میراث فرهنگی کشور، پژوهشکدة باستان­شناسی، 39 ـ 49.
 ــــــــــــــــــــــــ (1382). ایران در پیش­ازتاریخ؛ باستان­شناسی ایران از آغاز تا سپیده­دم شهرنشینی، چ 2، تهران،
معاونت پژوهشی سازمان میراث فرهنگی کشور.
واندنبرگ، لوئی (1379، باستان­شناسی ایران باستان، ترجمة عیسی بهنام، چ2، تهران، دانشگاه تهران.
وایت، لسلی ا (1379)، تکامل فرهنگ، ترجمة فریبرز مجیدی، تهران، دشتستان.
هول، فرانک (1381)، باستان­شناسی غرب ایران، ترجمة زهرا باستی، چ 1، تهران، سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی
دانشگاه­ها (سمت).
Bahrambeygui, H. 1977. Tehran: An Urban Analysis. Tehran, Sahab Book Institute.
Burton Brown, T. 1979. Kara Tape. London, Oxford Shire.
Butzer, K. W. 1982. Archaeology as human ecology: Method and theory for a contextual approach. New York, Cambridge University Press.
Clarke, D. 1968, Analytical Archaeology, London, Methuen.
Coningham, R. A. E. and H. Fazeli, R.L. Young, G. K. Gillmore, H. Karimian, M. Maghsoudi, R. E. Donahue, C. M. Batt. 2006. »Socio-Economic Transformations: Settlement Survey in the Tehran Plain and Excavations at Tepe Pardis«, Iran 44: 33-62.
Djamali, M. and J. L. deBeaulieu, M. Shah-hosseini,V. Andrieu-Ponel,P. Ponel, A.Amini, H. Akhani, S.A.G. Leroy, L. Stevens, H. Lahijani, S. Brewer, 2008. »A late Plesistocene long pollen record from Lake Urimia, NW Iran«, Quaternary Research 69: 413-420.
Djamali, M. and J. L. De Beaulieu, N. F. Miller, V. Andrieu-Ponel, P. Ponel, R. Lak, N. Sadeddin, H. Akhani, H. Fazeli, 2009, Vegetation history of the SE section of the Zagros mountains during the last five millennia; a pollen record from the Maharlou Lake, Fars province, Iran, Veget Hist Archaeobot 18, 123-136.
Fazeli, H. and R. A. E. Conningham, C. M. Batt, 2004, Cheshmeh-Ali revisited: towards an absolute dating of the Late Neolithic and Chalcolihihic of Iran’s Tehran Plain«, Iran 42, 13-23.
Fazeli, H. and E. H. Wong, D. T. Potts, 2005 The Qazvin Plain revisited: a reappraisal of the chronology of northwestern central plateau, Iran, in the 6th to the 4th Millennium B.C., ANES, 42: 3-82.
Fazeli, H., Salimi, M. and R. Youn, 2009, Landlord villages of the Tehran Plain and historical archaeology in Iran, Iran, XLVII, 149-164.
Gillmore, G. K. and R. A. E. Coningham, H. Fazeli, R. L. Young, M. Maghsoudi, C. M. Batt, G. Rushworth, 2009, Irrigation on the Tehran Plain: Tape Pardis  the site of a possible Neolithic irrigation feature? Catena 78, 285-300.
Griffiths, H.I. and S.Antje, L.R. Stevens, 2001, Environmental change in southwestern Iran: the Holocene ostracod fauna of Lake Mirabad, The Holocene 11 (6), 757-764.
Klein, J. C., 1994, La vegetation altitudinale de L’ Alborz central (Iran), Tèhran, Institut Français de recherché en Iran.
Maleki, Y., 1968, Abstract art and animal motifs among the ceramists of the region of Tehran, Archaeologia Viva 1, 43- 57.
Malek Shahmirzadi, S., 1994, A Middle Palaeolitihic scraper, form the Masile Basin near Tehran, Paléorient 20 (1), 123-125.
Matney,T.,1995,Reviewsandreport: re-excavating Cheshmeh Ali, Expedition 37 (2), 26-38.
McCown, D. E., 1942, The material culture of Early Iran, Journal of Near Eastern Studies 1, 424-449.
Meder, G. O., 1989, The geomorphological and ecological setting of Tappeh Hesār in the Damghān Plain, 1976, in Dyson, R. H. Jr. and Susan Howard (eds.), Tappeh Hesār: Reports of the Restudy Project,1976, Monografie di Mesopotamia II, Casa Editrice Lettere. 
Ramezani, E. and M. R. Marvie Mohadjer, H. D. Knapp, H. Ahmadi, H. Joosten, 2008, The late- Holocene vegetation history of the central Caspian (Hyrcanian) forests of northern Iran, The Holocene 18 (2), 307-321.
Rieben, H., 1955, The geology of the Tehran Plain«, American Journal of Science 253, 617-639.
Schmidt, E., 1935, The Persian Expedition, University Museum Bulletin 5, no 5, 41-49. 
ـــــــــــــ,1936a, Rayy reserarch 1935, part I«, University Museum Bulletin 6, no. 3, 79-87.
ـــــــــــــ,1936b,RayyReserarch1935, partII«,UniversityMuseumBulletin 6,no.4,133-136.
Stevens, L.R. and H. E. Wright jr., E.Ito, 2001, Proposed changes in seasonality of climate during the Late Glacial and Holocene at Lake Zeribar, Iran, The Holocene, 11 (6), 747-755. 
Steward, J. H., 1955, Theory of culture change: The methodology of multilinear evolution, Urbana, University of Illinois Press.
ــــــــــــ,1968, The concept and method of cultural ecology, in: International Encyclopedia of the social sciences, D.L. Sills (ed.), New York, MacMillan, 337-344.
Sutton, Mark, Q. and E. N. Anderson, 2004, Introduction to cultural ecology, New
York: Alta Mira Press.  
Tala’i, H., 1983, Stratigraphical sequence and architectural remains at Ismailabad, the Central Plateau of Iran, Archaeologische Mitteilungen Aus Iran 16, 56-68.  
Wasylikowa, K. and A. Walanus, 2004, Timing of aquatic and marsh-plant successions in different parts of lake Zeribar, Iran, during the Late Glacial and Holocene, Acta Palaeobotanica 44 (2), 129-140.